فدای دل تنگت نفسم
سلام به همه ی دوستای گل خودم.
این روزا دخترم خیلی دلتنگی میکنه واسه تبریز.![]()
چون دیگه مثل سابق نمی تونیم زیاد بریم و بمونیم.
همش زنگ میزنه به خاله مریم و مامان جون.
دیشبم که من داشتم با مامانی صحبت میکردم یهویی عسل برگشت گفت مامان به مامانی بگو عسل منتظرته.
آخ عسلم دردت به جونم بخوره من.
مامانی هم همش قربون صدقش میرفت.
چیکار کنم عسل هم مجبوره که به مرور به این دلتنگی ها عادت بکنه.
اما میدونم که خیلی سخته براش.
راستی احتمالا چهار شنبه مامانم با داداشم بیان خونمون.
کاش بتونن بیان چون عسل هم یکم روحیش عوض میشه هم خودم.![]()
فدای دل کوچیک دخمل گلم بشم من.
دیروز برای اولین بار عسل رفت تو کوچه و با دوستش خاک بازی کرد.
من خیلی بدم میاد که بچه توی کوچه بازی کنه.
یه بار اشکالی نداره
ولی خوب وقتی ذوق و شوقش رو دیدم نتونستم جلوشوبگیرم. ![]()
خلاصه خیلی خسته شده بود و تا ساعت 7 عصر خوابیده بود. 
بخاطر همینم شب دیر خوابیده و الان بیدار نمیشه.
.
امروزم وقت واکسنشه. دور دوم آنفولانزا.
خدا کنه تب نکنه.
الانم دیرمون شده . فعلا باید برم. بووووووووووووووووس بای


فدای دل تنگت نفسم
